ضیافت های عاشق را خوشا بخشش خوشا ایثار
خوشا پیدا شدن در عشق برای گم شدن دریا
چه دریایی میان ماست خوشا دیدار ما در خواب
چه امیدی به این ساحل خوشا فریاد زیر آب
خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن
خوشا مردن خوشا از عاشقی مردن
اگر خوابم اگر بیدار اگر مستم اگر هوشیار
مرا یارای بودن نیست تو یاری کن مرا ای یار
تو ای خاتون خواب من منه غم خسته را دریاب
مرا هم خانه کن تا صبح نوازش کن مرا تا صبح
همیشه خوابتو دیدن دلیل بودن من بود
چراغ راه بیداری اگر بود از تو روشن بود
ضیافت های عاشق را خوشا بخشش خو شا ایثار
خوشا پیدا شدن در عشق برای گم شدن دریا
نه از دورو نه از نزدیک تو از خواب آمدی ای عشق
خوشا خودسوزی عاشق مرا آتش زدی ای عشق
خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن
خوشا مردن خوشا از عاشقی مردن
راستی این پست ِ ثابت ِ وبَمه...
پست های ِ جدید بعد از این پستن دوستان
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 1:54  توسط الاف
|
نپرسیدمچرا رفتی ...فقط گفتم بری کِی بر می گردی
ولی رفتی و دیگر بر نگشتی
نترسیدم تو تنهایی...
فقط ترسیدم از این که نیایی...
دیگه شُد باورم که بی وفایی...
بگو تنهام گذاشتی چرا؟؟
بگو دوسم نداشتی چرا
دلم رو شکستی بی صدا...
بگو دوسم نداشتی چرا؟؟
دوست دارم به خدا...
تنهام نذار اشکامو ببین...
تنها نذار دیگه تو بعد از این
من بی تو میمیرم
بگو دستاتو می گیرم
دوست دارم فقط همین...
تقدیم به اونی که عاشقشم اما بی دلیل همه چیو ول کرد
پانیذ دوست دارم
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 1:5  توسط الاف
|
رو به تو سجده می کنم دری به کعبه باز نیستبس که طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست
به هر طرف نظر کنم نماز من نماز نیست
مرا به بند می کشی ازین رها ترم کنی
زخم نمی زنی به من که مبتلا ترم کنی
از همه توبه می کنم بلکه تو باورم کنی
قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد
تمام پرسه های من کنار ِ تو سُلوک شد
عذاب می کشم ولی عذاب من گناه نیست
وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 23:57  توسط الاف
|
به خیالم که تو دنیا واسه تو عزیز ترینمآسمونا زیر پامه اگه با تو رو زمینم
به خیالم که تو با من یه همیشه آشنایی
به خیالم که تو با من دیگه از همه جدایی
من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی
این دیگه یه التماسه من می خوام بیای بمونی
منو تو چه بی کسیم وقتی تکیمون به باده
بد و خوب زندگیم منو دست گریه داده
ای عزیز هم قبیله با تو از یه سرزمینم
تا به فردای دوباره با تو هم قفس ترینم
من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی
این دیگه یه التماسه من میخوام بیای بمونی
بد و خوبمون یکی دست تو تو دست من بود
خواهش هر نفسم با تو هم صدا شدن بود
با تو هم قصه ی دردم هم صدا تر از همیشه
دو تا هم خون قدیمی از یه خاکیم ُ یه ریشه
من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی
این دیگه یه التماسه من می خوام بیای بمونی
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 11:47  توسط الاف
|
تصمیم گرفتم منم
سنگدل باشم
مثل ِ تو
دیگه حتی اگه یه ذره هم نسبت به کسی احساسی پیدا کردما
اونقدر پشت ِ دستمو می سوزونم تا علاقش از مُخم بپره
خسته شدم
از بی وفایی
از اینکه انتظار بکشی واسه چیزِ غیر ممکن
خسته شدم
از دروغ...
از تـــــــــــــــنهـــــــــــــایــــــــــــــی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 10:26  توسط الاف
|
دل ِ من دیگه خطا نکنبا غریبه ها وفا نکن
زندگی رو باختی دل ِ من
مردمُ شناختی دل ِ من
تا به کی ساراپا حقیقتی؟
تا به کی خراب ِ محبتی؟
همنشین ِ اینُ اون می شی
خسته و پریشون خو میشی
دشت بخت تو کویر میشه
مرغ آرزوت اسیر میشه
رو به روت سراب
پشت سر خراب
ساکت و صبوری دل ِ من
مثل بوته کوری دل ِ من
زندگی رو باختی دل ِ من
مردمُ شناختی دل ِ من

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 17:43  توسط الاف
|
سلام.خوبید..؟یه مدت نبودم چون که مانیتورم سوخته بود
و...
و درگیر بودم...
درگیر ِ تو...
ترکم کردی؟؟؟؟
خوب کردی!!!!
اما من هنوز عاشقتم...
و آغوشم بازه واسه بر گشتنت ...
به فکر هیچکی نیستم...
و هر روز نعشه و تو فکر ِ تو
احساس می کنم دارم مثل 2 سال پیش روانی میشم
اینبار از فکر ِ عشق ِ تو
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 13:16  توسط الاف
|
وقتی که دستای باد قفس مرغ گرفتارو شکست
شوق پروازو نداشت
وقتی که چلچله ها خبر فصل بهارو می دادن
عشق آغازو نداشت
دیگه آسمون براش فرقی با قفس نداشت
واسه پرواز بلند تو پراش هوس نداشت
شوق پرواز توی ابرا سوی جنگلو می دوخت
دیگه رفته از خیال اون پرنده ی صبور
اما لحظه ای رسید لحظه ی پریدن و رها شدن
میون بیم و امید
لحظه ای که پنجره بغض دیوارو شکست
نقش آسمون صاف میون چشاش نشست
مرغ خسته پر کشید و افق روشن و دید
تو هوای تازه ی دشت
به ستاره ها رسید
لحظه ای پاک و بزرگ دل به دریا زد و رفت
با یه پرواز بلند تن به صحرا زد و رفت
رفتــــــــــــــــــــــــــــــــ.......




+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 13:8  توسط الاف
|
دیگه این غوضک پا یاری رفتن نداره
لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره
چشای همیشه گریون آخه شستن نداره
تن سردم آخه جایی واسه خفتن نداره
دیگه این غوضک پا یاری رفتن نداره
لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره
می خوام از دست تو از پنجره فریاد بکشم
تا نه بی تو بودنو از لب سردت بچشم
نطفه ی باز دیدنت رو توی سینم بکُشم
مثل سایه پا به پام من تورو همرام نکشم
دیگه این غوضک پا یاری رفتن نداره
لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره
بذار من تنها باشم می خوام که تنها بمیرم
برم و گوشه ی تنهایی و غربت بگیرم
من یه عمریست که اسیرم زیر زنجیر غَمت
دست و پام غرق به خون شد دیگه بسه موندنت
دیگه این غوضک پا یاری رفتن نداره
لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 12:58  توسط الاف
|
ای که بی تو خودمو تکو
تنها می بینم
هر جا که پا میزارم تورو اونجا می
بینم
یادمه چشمای تو پره دردو غصه
بود
قصه ی غربت تو قد صد تا قصه
بود
یاد تو هر جا که هستم با
منه
داره عمر منو آتیش می
زنه
تو برام خورشید بودی توی این دنیای
سرد
گونه های خیسمو دستای تو پاک می
کرد
حالا اون دستا کجاست؟اون دو تا
دستای خوب
چرا بی صدا شده لب قصه های خوب
من که باور ندارم اون همه خاطره مُرد
عاشق ِ آسمونا پشت یک
پنجرمُرد
آسمون سنگی شده خدا انگار
خوابیده
انگار از اون بالا ها گریه هامو
ندیده
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 21:32  توسط الاف
|
سراب رد پای تو کجای جاده پیدا شد
کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد
کجای قصه خوابیدی که من تو گریه بیدارم
که هر شب هرم دستاتو به آغوشم بدهکارم
تو با دلتنگی های من تو با این جاده همدستی
تظاهر کن ازم دوری تظاهر میکنم هستی
تو آهنگ سکوت تو به دنبال یه تسکینم
صدایی تو جهانم نیست فقط تصویر می بینم
یه حسی از تو در من هست که می دونم تو رو دارم
واسه برگشتنت هر شب درارو باز میزارم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 14:35  توسط الاف
|
همه رفتن کسی دورو برم نیستچنین بی کس شدن در باورم نیست
اگر این آخرای عاقبت بود
به جز افسوس هوایی در سرم نیس
همه رفتن کسی با ما نموندش
کسی خط دل مارو نخوندش
همه رفتن ولی این دل مارو
همون که فکر نمی کردیم سوزوندش
عجب بالا و پایین داره دنیا
عجب این روزگار دلسرد با ما
یه روز دورو برم صد تا رفیق بود
منو امروز ببین تنهای تنها
+میخوای فراموشم کنی؟؟؟
همینطوری ولم کنی؟؟؟؟؟
تو که می گفتی نمی تونم
تو که می گفتی ولت نمی کنم
تنهات نمی زارم
پس مـــــــــــــنتظر خبر مرگ من بـــــــــــــاش!!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 1:18  توسط الاف
|
ها؟؟؟؟
چیه خوار کسده...
چپ چپ نیگا میکنی....
خارش داری؟؟؟؟؟
بچه کونی سرتو بنداز پایین!!!!!
پنجشنبه بود...
یک روز ِ کیریِ دیگه...
سوت میزدن بهمون ...
می خندیدن...
رفتیم جلو
درگیر شدیم..
با کارد زدم تو سرش
دستِ رفیقم دَر رفت...
مُش زدم تو صورتش...
لب رفیقم پاره شُد...
مادرشُ گاهیدم....
کینه دارم ازش...
+میدونی الان چمه؟؟؟؟؟؟
دارم از نعشگی میمیرم...
میدونی چرا....
چون می خوام امشب فقط به تو فکر کنم...
و دارم این کارو می کنم....
چشام به زور وا میشه...
و فقط می کشم...
می کشم...
می کشم...
همونطور که گفته بودم
می کشم و به تو فکر می کنم
خیلی حسّ خوبیه......
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 0:20  توسط الاف
|
یکی توی امتحان نهایی قبول نمی شه......(دیپلم ر َدی)
یکی توی امتحان فاینال امتحان زبان فِیلد میشه...
یکی توی امتحان کنکور یه رتبه ی کیری میاره و قبول نمی شه...
یکی....
یکی....
و یکی هم هست توی امتحان عشقـ و معرفتـــــــــ قبول نمیشه....!!!!
اما من....
من توی هیچ کدومش قبول نشدمـــــــــــ....
به نظر تو شدمــــــــــــ؟؟؟؟
من هنوز توی سیاهی غم و اندوه و تنهایی خودم گمــــم....اسیــــــــــرم
هر جایی که چــــــــراغی میبینم میــــــــرم اونوری...
از ترس........
ترس ِ تنهایــــــــــــی...
عـــــــــــادت دارم...
یه نخ سیگـــــــار...دو نخ....ســـومّی و چـهارمی
خواهر این کارو هِـــــــــــــــی فُحش میدم....
تـــــــو خودم مـــــی لــــــولم...
تنهـــــــــایی واســــــم یه چیـــــــزِ سخــــتِ شـــیرینِ آسون و تلخ شـــده...
پـــیش خودتـــــــــ میگی کــُس میگی تو که هــر روز با رُفــــقـــــاتی...
نمــــــی فهمی که چه دردیـــــه...
ایـــــکه دوســتتــــات با تو می پلکــــــــن تـــا خودشون تنها نبــــاشن
امّا مــــــــــــــــــــــــن تــــــــــــــنـــــــــــــهـــــــــام...
پس اونقدر می کشم تا از دود بمــــــــــــــرم و نباشم.........


+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 15:6  توسط الاف
|
چند روزی ِ احساس میکنم سر سنگینی...
جوابای سر بالا...
بی توجهی...
بد اخلاقی....
همشم میگی :|
اگه میبینی من بد حرف می زنم بخاطر اینه که چند وقته یه کسِّ مار مزاحمم میشه..
ریده تو اصابم...
دیگه اون دل عاشقت رو نمی بینم...!!
می دونم خسته ای ازین وضیت
منم راضی نیستم
اما ایشا الله دُرُس میشه
دلم می خواد اونقد نَعشه کنم که حتی خودمم نشناسم...
تو نَعشگی بشینم به توفک کنم و بکشم...
بکشم....
بکشم.

+ نوشته شده در سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 16:7  توسط الاف
|